داشتم فکر میکردم اگر این پروژة جدید را نگرفته بودم، الان تو سالن سینمای هنر و تجربه داشتم چهارشنبه را میدیدم. یا توی کافة یک دوست قهوه فرانسه با کیک میخوردم یا برای پیادهروی رفته بودم درکه یا امروز حتما باشگاه میرفتم. یا حداقل صبح بیشتر میخوابیدم. اما خب باید حسابی کار کنم. باید با آدمهای جدید آشنا بشوم. باید دوست پیدا کنم. باید... باید... باید... همه اش بایدهایی است که مثل سنجاق سینه نقرهای با نگین سرخابی چسبیده اند به سینههایمان و من هم هی سرفه میکنمش. نه سنجاق کنده میشود و نه من به سنگینی اش حالا حالاها عادت میکنم. قسمت بدآیند ماجرا ا
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی
تاريخ: دوشنبه
3 آبان
1395 ساعت: 12:47